بودن یا نبودن ؟
مسئله این است : نمی میری و تکرار می شود!
و شجاعتت
بلاهتی است زاییده از ترس ...
که سروری کو در تولدی
که شناسنامه اش ثبت شده در اوراق افتخاریت ؟!
.
قیچی تیزی شدی
که تکه تکه ات کند
و جدایت کند و در این جدایی حذف !
حذف نمی شوی! کوچک می شوی ،
تکرار می شوی...
و بلاهت است
با انسانی که به فنا تن می دهد در گریز
" نمی میری ! "
و ای کاش زمین گرد نبود
و دور خودش نمی چرخید
که شبی دوباره این همه آوار از یقه ات داخل شود
و تا مرز نابودی بدوی...!
اما "نمی میری"
و این آغاز دردی به بلندای تاریخ است ...
.
شجاع باش !
و جنگاوری بیاموز
ورنه شبی چسبیده به سوراخی
از ترس ،
زنده ـ گی ات می رود!
و تو اما
"نمی میری"
و حسرت می آید...
و تا مرز نابودی می دوی
و هر روز زمین گرد می ماند
و هر روز در این تکه از تاریخت خلاصه می شوی
تکرار می شود !
و روز باز از نو ...
زهی من !
که پنجره در شهامت آینه های روبرو*
گشوده می کنم
و گشایشیست
در ابتذال
سایه های غریب !
.
.
تماشا کن
ای ترس!
ای واهمه ی بی تردید ...!
سیماب نمی شکنم ..
حتی به تماشای آن شب،
که حقیقت
زان پس سنگم زد..
و زبان ساده اش این است :
"من خیانت دیدم
و دم مزدم
و خائن شدم به نور !
به سیمای دختری :
........!
که شاید
مردمک چشمهایش کمی درشت تر بود..!"
هرز آب در بی سببی و
گلوی تفتیده در بی آبی..
اعتراف! .....
اعتراف می کنم که جغرافیا
حاصل بی قیدی آسمان است و
زمین دایه پر دردی ،
که زیبایی را
در قصه های هزار و یک شبش
می آموزد
تا تسکین شود
بر بهانه های آدمی !
هرز آب در بی سببی!.....و اما!
در کدام دَرسَت سببی؟!
که سخاوتش پلی شود
از شرق تا غرب
از شمال تا جنوب ..
و اتصالِ گلوی تفتیده
با آبی که
گِل نمی شود دیگر!
چکامه می شود
زندگی را ،
آنجا که به فرسایش
جان می داد!.....
پی نوشت:
تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ (۶نازعات) روزى كه لرزاننده همه چيز را به شدت بلرزاند
تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ (۷نازعات) در حالى كه لرزاننده ديگرى از پى آن در آید
این آیه (تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ ) تمام حواسم را می برد! تفاسیر زیادی در موردش خواندم در مورد نفخ صور ثانى ، اما دلم راضی نمی شود ! انگار حقیقت دیگری را نیز در خود نهفته است ...
إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كَانَ مِيقَاتًا
بى ترديد روز داورى وعده گاه است
چه اصیـــل در هیات انسانی
بر قاف می نشینی !
عدو نیستی که به زنجیرت کشم ....
دم تکان مده
اما
هی مرغ اغواگر !
بالغ نشدم تو را هنوز
بوسه ات گمراهیست! ....
چه اصیـــل در هیات انسانی
میانداری می کنی!
میری کجا که طوافت کنم ؟!
کفر بی سجلدم من
به تکبیرت مخوان !....
در بلوغ تو امشب بر قاف
به معراج می برم
سی مرغ امیدم را...
از نیمه گذشتم .
تقارن به تاراج رفته را مرثیه
دیگر نه !
.
.
بسیط خواهم شد
به عرض جدید
که حاصلش در باقیمانده ی این قسمت
صفر شود
صفر شوم ..
....
و این بدعتی دوباره است
که باز احیا می کند مرا !...


